سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
من و برادرم
 
من و برادرم

شنبه 28/3/90 :: 7:7 عصر :: نویسنده: گاهی یوسف،گاهی مامان

وبلاگ من به این آدرس منتقل شد :


www.yoo3f.blogfa.com




شنبه 28/3/90 :: 6:16 عصر :: نویسنده: گاهی یوسف،گاهی مامان

برای روز میلاد حضرت امام علی و روز پدر من مادر و برادرم برای خرید کادو به بازار رفتیم. وقتی که کادوها را خریدیم و به پدرم دادیم او از ما تشکر کرد. من فکر کرده بودم که فقط روز پسر است ولی مادرم گفت:«نه چون حضرت امام علی مرد بود روز پسر هم هست.» پدرم که به آبادان رفته بود یک هدیه برای من و برادرم خرید. هدیه ی ما دو تلفن بود که با یک سیم به هم وصل شده بودند. من و برادرم می توانستیم با هم صحبت کنیم.




شنبه 28/3/90 :: 6:14 عصر :: نویسنده: گاهی یوسف،گاهی مامان

یک روز جمعه من و پدر و برادرم به بازار رفتیم. وقتی که به بازار رسیدیم من و برادرم تشنه بودیم. پدرم گفت:«در این جا آب نیست باید صبر کنید تا به خانه برسیم.» ما صبر کردیم. قبل از اینکه به خانه برویم من گفتم:«بابا من آلبالو می خواهم.» آلبالوها گرون بود و ما آلبالو نخریدیم. البته بابایم میخواست بخرد ولی من دیدم گرون هستند و باز گفتم نه گرون است و به خانه برگشتیم. وقتی به خانه رسیدیم برای این که هوا گرم بود ما کلافه شده بودیم.این هم آقبت ماشین نداشتن.




شنبه 28/3/90 :: 6:9 عصر :: نویسنده: گاهی یوسف،گاهی مامان

ما یک ماشین سمند داشتیم.چند هفته پیش پدرم آن را فروخت.ما دیگر نمی توانستیم به پارک برویم.برای این که ما دیگر ماشین نداشتیم. برای همین من و برادرم صبر کردیم تا یک روز پدرم گفت:«دو هفته ی دیگر ما ماشین می خریم.» به خاطر همین برادرم حسام هر شب از پدرم می پرسد:«بابا ماشین خریدی؟»


ادامه ی این داستان وقتی ماشین خریدیم ...




چهارشنبه 29/10/89 :: 10:28 عصر :: نویسنده: گاهی یوسف،گاهی مامان

امشب مامانم می خواهدنان وپنیر وزیتون درست کند.مواد لازم زیتون سیاه و زیتون سبزسس مایونز،کره،پنیر خامه ای.